من فهمیدم كه پدر و مادر از ثانیه های بیداری من و گریه های من فقط در لحظه
تولد من لذت می برند و دورو بری ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگی من.
من در امروزی فهمیدم كه تقدیرم نه گیاه است، نه حیوان است، نه فرشته و جن
است، نه جماد است و نه چیز دیگر.
قدر من انسان بودن است و این قدر تا ابد
درقبر نمی خوابد حتی اگر من فراموشش كنم.
من فهمیدم كه باید شكرگزار بود به خاطر همه چیزهایی كه خدا به ما داده و
باید شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او می طلبیم به ما نمی دهد!
امروز مثبت ترین روز خدا است،
امروز روز تولد من است....
نه،امروز روز تولد من و یك نفر دیگر است...
و شاید صدها نفر دیگر !
مباركمان باشد

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 18:35  توسط مهسا...
|
”’حمید
مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی
دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد
به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 19:57  توسط مهسا...
|